تبليغاتX
حرفهای کهنه - تمنایی برای بودن






















حرفهای کهنه

آخرین لحظه دیدار به

چشمانت نگاه کردم و

گفتم بدان آسمان قلبم

باتو یا بی تو بهاریست

همان لبخندی توان را

از من می ربود بر لبانت

زینت بست.

و به آرامی از من فاصله

گرفتی بی هیچ کلامی.

من خاموش به تو نگاه می کردم

و در دل با خود می گفتم :ای کاش این قامت

نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید که

آسمان بهاری یعنی ابر

باران رعدوبرق و طوفان ناگهانی

و این جمله ، جمله ای

بود بدتر از هر خواهش

برای ماندن و تمنایی

بود برای با او بودن...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 16:34 توسط رویا|


آخرين مطالب
» لیلی ومجنون....
» عشق فلسفه است...........
» همه چیز را به باد سپردم....
» دستهایم را به خاطر بسپار
» غمناک
» غروب سرنوشت
» عشق...
» امام رضا....
» کاش مرا هم می فروخت
» چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت

Design By : TopBloger.com