حرفهای کهنه
آخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه کردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
باتو یا بی تو بهاریست
همان لبخندی توان را
از من می ربود بر لبانت
زینت بست.
و به آرامی از من فاصله
گرفتی بی هیچ کلامی.
من خاموش به تو نگاه می کردم
و در دل با خود می گفتم :ای کاش این قامت
نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید که
آسمان بهاری یعنی ابر
باران رعدوبرق و طوفان ناگهانی
و این جمله ، جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن... نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت
16:34 توسط رویا|
| Design By : TopBloger.com |

